همدیگر را دست کم نگیریم دستهای هم را بیشتر بگیریم |
می خوام سرگذشت خودم رو از اولی که وارد نت شدم رو براتون بگم نه اینکه بخوام براتون قصه بگم ، فقط می خوام بگم اگر به این کار ایمان داشته باشی و بهش ارزش قائل بشی بدون شک بهت جواب میده.
از روزی که کار بهم معرفی شده بود ، ده الی دوازده روزی گذشته بود و من هنوز نتونسته بودم پولی رو جور کنم ، از طرف دیگه پدرم مخالف این کار بود . می گفت : پسر ، آدم باید پول بازوش رو بخوره ، اینا کلاه بردارن ، پولتو می خورن. ولی من به این کار ایمان داشتم به دو دلیل : اولا توسط کسی بهم معرفی شده بود که بهش اعتماد زیادی داشتم و از طرف دیگه چیزهایی راجع به تجارت الکترونیک شنیده بودم. بالاخره با هر زحمتی که شده بود پول رو جور کردم و ورودی شدم. وقتی داشتم خرید انجام می دادم تلویزیون داشت منفی میداد ، می گفت : می گیریم ، می بندیم ، می زنیم و خلاصه هزارتا حرف دیگه ، ولی من می خواستم این کار رو انجام بدم به هر قیمتی که شده.
خرید رو انجام دادم ، حدود ساعت یک بود ، خونه که رسیدم ، دیدم پدرم بیدار نشسته گفت : کجا بودی ؟ خواستم یه جوری بپیچونمش ولی نشد ، خیلی سیریش بود . خلاصه همه جریان رو براش تعریف کردم ، از شانس بد ما پدرم هم برنامه تلویزیون رو دیده بود و حسابی منفی شده بود گفت : فردا باید بری و پولت رو پس بگیری. گفتم : بابا مگه من پولم رو بابت شکلات دادم که حالا برم پس بگیرم ؟ من می خوام کار کنم. گفت : یا پولت رو پس میگیری یا دیگه پاتو تو این خونه نمیگذاری ، منم گفتم : حالا که شبه فردا صبح میرم و پولم رو پس می گیرم.خلاصه بعد از کلی جر و بحث شب رو گذراندم ، ولی در طول شب به فکر این بودم که چطور پدرم را راضی کنم.
صبح قرار بود خانواده به یک مسافرت یک روزه برن پدرم گفت : پاشو لباسهاتو بپوش تو هم بیا دنبال ما ، ولی باید آموزش هامو می رفتم ، بهونه آوردم ولی قبول نکردن ، ناگهان یه فکری به نظرم رسید گفتم : من میمونم تا برم پولم رو پس بگیرم ، قبول کردن و رفتن.منم از فرصت استفاده کردم و رفتم سر آموزش ها ، تا شب آموزش رو ادامه دادم ، حدود ساعت هفت بود ، دیگه نزدیک آمدن پدرم بود و باید می رفتم خونه چون اگر پدرم می فهمید من رفتم دنبال کار حسابی قاطی می کرد.
خانواده از سفر آمدن ، پدرم یه نگاه به من انداخت و گفت : پولتو پس گرفتی ؟ یه خرده منمن کردم و گفتم نننه.
چشمتون روز بد نبینه یه جنگ اعصابی راه افتاد که نگو و نپرس.
منم چون نمی تونستم قانعشون کنم فقط گوش می دادم ، چون اولا فقط حرف خودشون رو می زدن ثانیا من آنچنان اطلاعاتی نداشتم که بتونم جواب سوالات اونا رو بدوم ولی تو دلم به این کار ایمان داشتم و هرچقدر بیشتر مخالفت می کردن منم بیشتر راغب می شدم تا این کار رو ادامه بدم.
بالاخره مجبور شدم که با کمک بالاسریم کار رو برای پدرم معرفی کنم.
بعد از معرفی کار پدرم یک کمی از بار منفیش کم شده بود.
ولی گفت این کار به درد تو نمی خوره و نباید ادامه بدی.
دیگه تصمیم خودم رو گرفتم ، خواستم ادامه بدم و با مخالفتها مردانه بجنگم و نشون بدم این کاری که من شروع کردم جواب میده.
موقع آموزش بود و باید آموزش می دیدم . آموزش ها رو شروع کردیم ، شب و روز آموزش می دیدم تا بعد از سه روز آموزش هام تمام شد.
پدرم که فهمید من هنوز بعد از این همه مخالفت دارم ادامه می دم گفت باید از خونه بری بیرون و من هم که خیلی غرور داشتم تصمیم گرفتم از خونه برم.
موقع برگذاری جلسات معرفی بود ، ولی نمی تونستم جلسات رو در منزل برگذار کنم.ناچار شدم از منزل بالاسریم برای این کار استفاده کنم یا جلسات معرفی رو زمانهایی برگذار کنم که پدرم خونه نباشه.
کارم رو با ترس و لرز ادامه می دادم و هر روز که می گذشت ایمانم به این کار بیشتر و بیشتر می شد.
اولین جلسه معرفی و جواب نه . دومی نه .سومی نه . چهارمی نه ...
حدود بیست جلسه معرفی گذاشتم و جواب همه نه بود.
انگار همه غرص نه خورده بودن.یه شب نشستم و فکر کردم که چرا من نتیجه نمی گیرم ؟
تصمیم گرفتم روش معرفی کار رو یاد بگیرم و از نظر اطلاعاتی در سطح بالاتری قرار بگیرم ، انگار همه مشکلات مال من بود.از یک طرف که آواره خیابان ها بودم از طرف دیگه نتیجه نمی گرفتم تا بخشی از مشکلاتم رو حل کنم.
روش معرفی کار رو یادگرفتم و جلسات معرفی رو خودم برگذار می کردم.
حدود سه ماه بود که کار می کردم و صد و ده تا جلسه معرفی گذاشتم ولی نتیجه نگرفتم.
موقع انتخاب واحد ترم جدید بود و من باید می رفتم دانشگاه . رفتم و اون ترم رو مرخصی گرفتم ، به پدرم هم گفتم که درس می خونم ولی در حقیقت می خواستم کار رو اونجا ادامه بدم . به بالاسری هام گفتم به من کاتالوگ بدید تا من برم و اون شهری که درس می خونم کار رو ادامه بدم ،(چون پول نداشتم برای کاتالوگ بپردازم هنوز کاتالوگ نخریده بودم و از کاتالوگ بالاسریم استفاده می کردم)ولی اونها با ادامه دادن کار تو یه شهر دیگه مخالف بودن ، گفتن کاتالوگ بهت نمیدیم حتی ساده ترین حمایت تو نت دادن کارت اعتباری برای خریده اونها این حمایت هم از من دریغ کردن و کلا رابطه خودشون رو با من قطع کردن.کاتالوگ رو با هزار بدبختی خریدم ، کارت اعتباری هم از دست های دیگه گدایی می کردم.
دستم رو زدم رو زانوی خودم و یا علی گفتم و با توکل به خدا شروع کردم. از همین جا با خودم گفتم باید فکر کنم من اولین نفرم که از شرکت خرید کردم و هیچ کسی نیست که راه رشد را به من نشون بده و کمکم کنه من باید خودم رشد کنم.
از پدرم که نمی تونستم پول بگیرم خودم هم که پولی نداشتم مجبور بودم تو کوچه و خیابون بخوابم . اونجایی که من بودم یه امامزاده بود ، از صبح تا شب دنبال کار ، شب هم دور و بر امامزاده می خوابیدم.
بعد از یک ماه و گذاشتن حدود ده جلسه معرفی تونستم اولین ورودی رو بگیرم ، از شادی تو پوست خودم نمی گنجیدم ، انگار دنیا رو بهم داده بودن سریع آموزش ها رو شروع کردم ولی غافل از اینکه خرید رو اشتباه انجام داده بودم.تو اون وضعیت تنگدستی مجبور شدم خسارت اون خرید اشتباه رو هم بدم.
خیلی نا امید شده بودم ، می خواستم کار رو رها کنم ، ولی من تمام پل های پشت سرم رو خراب کرده بودم دیگه با چه رویی می تونستم بگم از کاری که اینهمه براش وقت گذاشته بودم جوابی نگرفتم . مجبور بودم با سیلی صورتم رو سرخ نگه دارم تا بلکه خدا فرجی حاصل کنه ، ناچار ادامه دادم.
دیگه نتوانستم ورودی بگیرم ، پس يك دستم رو رشد دادم ، در مدت یک ماه حدود چهل یا پنجاه شده بود ، دوباره یک سنگ دیگه از آسمان افتاد پایین و صاف هم افتاد جلوی پای من . سه تا از زیر مجموعه های من از دست من شكايت کردن و ما رو به جرم کلاهبرداری گرفتن. آخه بدبختی این بود ،به من می گفتن تو از کدام کشور آمدی تا سر مردم این شهر رو کلاه بگذاری . خلاصه تصمیم گرفتم که کار رو به بازپرس معرفی کنم . کار رو معرفی کردم و تنها جوابی که شنیدم این بود که این قانون است و باید اجرا بشه. برام دو میلیون و پانصد هزار تومان وثیقه صادر کردن و ما رو فرستادن زندان به عنوان قرار بازداشت.
یک هفته ای زندان بودم ، به خانواده که چیزی نگفتم ، یکی از هم داشجویی هام رفته بود سند خونشون رو آورده بود و گذاشته بود تا من آزاد بشم.
از زندان که آمدم بیرون دیگه نتوانستم آنجا بمانم حالم از دیدن کسانی که آنجا بودن و لیاقت این کار رو نداشتن به هم می خورد . اینجا بود که فهمیدم این سیستم ، سیستم شایسته سالاره. افراد باید لیاقت داشته باشند تا تو این کار رشد کنند و این لیاقت رو باید به دست بيا ري که آنها نداشتن.
تصمیم گرفتم برگردم شهر خودمون و دوباره آنجا شروع به کار کنم ولی دیگه اعتباری نداشتم . رفتم تو پارک در کنار پیست اسکیت و شروع به سیرکل سازی کردم . بعد از حدود یک ماه تونستم با چند نفر دوست بشم و اعتبارشون رو به حد سه و چهار برسونم. شروع کردم کار رو بهشون توضیح دادن بعد از ده جلسه معرفی تونستم یه ورودی بگیرم یعنی من بعد از صدوسی جلسه معرفی توانسته بودم دو ورودی بگیرم.
شروع کردم به ساختن مجموعه کار به کندی پیش می رفت . من دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتم گفتم اگر زندگیم رو هم که شده پای این کار میگذارم تمام پل های پشت سرم رو خراب کرده بودم.تمام فامیل و خانواده و دوستان شده بودن یک طرف ترازو و من طرف دیگر ترازو.
ولی من کسی نبودم که کم بیارم. دیگه حبس هم کشیده بودم. ادامه دادم با امید به اینکه روز قشنگ زندگیم تو راهه و یه روز می رسه.
افکار منفی زیاد شده بود تغریبا صد در صد مجموعه سوخت شده بودن.
باز ادامه دادم تا اینکه یکی از آشناها با یه نت جدید آشنا شده بود من بهش گفتم مبلغ ورودی نت تو کمه من هم می خوام هم دانشجویی هام رو ورودی کنم ولی اونها مشکل مالی دارن بیا من اونها رو تو نت شما ورودی می کنم وقتی به در آمد رسیدن بیان تو نت من فعالیت کنن اون هم قبول کرد.
بهش گفتم من در مورد نت شما چیزی نمیدونم چطوریه ؟
او هم فقط مبلغ اولیه و مقدار پورسانت دهی رو بهم گفت.
خواستم جلسه معرفی بگذارم ولی هیچ اطلاعاتی نداشتم خلاصه با هر زحمتی که بود جلسه برگزار شد ، با هزار پیگیری قوی طرف قبول کرد که ورودی شود . به اون آشنامون گفتم من می خوام خرید انجام بدم چکار کنم ؟ اونم یه چیزی دست و پا شکسته بهم گفت و گفت بیا خودت یه جایگاه بخر تا تو هم یه سودی بکنی.
بهش گفتم من نمی خوام ، از من انکار و از او اصرار خلاصه گفت من یک خرید برات میزنم منم گفتم پولشو بهت نمیدم اونم گفت باشه.
اولش زیاد کار رو جدی نمی گرفتم ولی بعد از یک ماه دیدم مجموعه داره رشد می کنه ، پس نسبت به تعهدی که داشتم باید کار رو جدی می گرفتم.
کار رو شروع کردم ولی با کوله باری از مشكلات.
از همان ابتدا دست من در شهرهای مختلف پخش شد . از شنبه تا چهارشنبه که کلاس داشتم پنجشنبه و جمعه می توانستم وقت بگذارم اونم باید در شهرهای مختلف باشم.حالا در هر شهری که می رفتم مجبور بودم یا در پارکها بخوابم یا تا صبح بین خیابانهای شهر پرسه بزنم .
بالاخره این نت رو شروع کردم و ادامه دادم و حالا به اینجا رسوندم . من تو این کار به جز جنبه مالی خیلی چیزها رو یادگرفتم ، معنی ایمان و صبر رو یاد گرفتم. شخصیتم رو اعتبارم رو احترامم رو و ... رو پیدا کردم.
هنوز که هنوز است به این کار ایمان دارم و مطمئن هستم که این کار جواب میده .
تنها امیدمان اینه که روز قشنگمان تو راهه
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|